به یاد زنده یاد استاد پرويز يا حقي
گفتگو با پرويز صديق پارسي ( يا حقي ) انتخابي از مجموعه
گفتگوهاي کتاب "زمزمه هاي ماندگار" فروغ بهمن پور
اشاره :
تا استاد پرويز يا حقي سکوت خود را بشکند و از ديروز و امروز خود بگويد ، سال ها گذشته است . يا حقي مثل هميشه تنها است و بار اين تنهايي را فقط همان آرشه قديمي به دوش مي کشد . تنهاست زيرا صاحب مکتب است و به زبان ديگر سخن مي گويد .
سکوت طولاني اش را به ياري گفت و شنودي که در منزل هنرمند ارجمند " دکتر جهانشاه برومند " و به همراهي استاد " بيژن ترقي " انجام شد ، شکستيم .
بيژن ترقي شاعر و ترانه سراي نام آشناي معاصر ، نخستين سروده خود را براي ساز ياحقي و روي آهنگ ساخته وي استوار کرد و استاد ترقي ، پس از چهل سال همدلي و همکاري با يا حقي چنين مي گويد :
"..... سوابق دوستي و همکاري ما مربوط به زمان هاي دور ، يعني عهد نوجواني ماست . از آنجا که خود من از زمان طفوليت علاقه فوق العاده اي به موسيقي داشتم . در سنين پانزده سالگي به فراگيري ويولون پرداختم . در سال هاي بعد با همه کوششي که در تمرين داشتم ، روزي در اثر برخوردي جالب با يا حقي نوجوان آشنا شدم ، با شنيدن نواي سازش در نخستين جلسه ، آنقدر تحت تأثير قرار گرفتم که ديگر در جعبه ويولون را باز نکردم .
او نيز هم چون من ، موجودي درون گرا ، تنها و در بين آشنايان خود بيگانه بود . با دوستي عميقي که رفته رفته نسبت به هم پيدا مي کرديم ، شور و شوق ديگر در دل خود احساس مي کردم .من که سر مست نغمات دل انگيز ويولون او بودم ، گويي آرزوهاي دست نيافتني خود را يافته بودم . چرا که همواره از طنين پنجه هاي سحرانگيز او به ملکوت عششقش . شيدايي پر مي کشيدم و با خود مي انديشيدم که گنجينه ذخائري که او در آستين انديشه هاي خلاق خود دارد ، از کدام نيروي حيات بخش و اکسير جان پرور مايه گرفته که اين چنين در سراسر وجود انسان تأثير مي گذارد .
آري . در عنفوان جواني ، بي خبر از بازي سرنوشت که چه نقشي در آن دوستي و محبت بي شائبه خواهد داشت به ياري و مودت يکديگر دل بستيم . من که در آن ايام گاه ، دستي به شعر و مطالعه آثار سخنوران بزرگ ايران زمين مي بردم و سروده هاي خود را براي دوستانم مي خواندم ، مصادف با زماني شد که اولياي راديو ، يا حقي را که بيش از 16 سال نداشت به رهبري يکي از ارکستر هاي راديو منصوب کردند . من که همواره در انديشه بودم که چرا بايد مردم از اين نغمات زيبا محروم بمانند ، از اين خبر بسيار خوشحال شدم .
در آن زمان رهبران ارکستر موظف بودند در هر ماه دو قطعه آهنگ نو براي راديو بسازند ، به همين مناسبت رهبر جوان ارکستر دست به ساختن آهنگ زد . روزي با هم صحبت مي کرديم ، از آهنگي که ساخته بود ، سؤال کردم . گفت آهنگش را ساخته ام ، اما نمي دانم شعرش را چه کار کنم .
بعد از تأملي گفتم : پرويز جان از براي امتحان هم که شده ، اين آهنگ را به من بده . شايد بتوانم ترانه اي بر روي آن بگذارم . او که از ذوق من نسبت به شعر و شاعري خبر داشت ، بلافا صله پيشنهادم را قبول کرد . آهنگ را گرفتم و درست به خاطر دارم که يک شب تا صبح بيدار نشستم و راز و رمز ترانه را دريافتم ، شعر را تمام کردم و به او دادم . بعد از ضبط و پخش ، با چنان استقبالي روبرو شد که خود ما را دچار حيرت کرد . همين تشويق و استقبال بي نظير وسيله اي شد که تا به امروز ( که نزديک چهار دهه از آن ايام مي گذرد ) ما همچنان به دوستي و همکاري خود ادامه مي دهيم .
يا حقي و ويژگيهاي تکنوازي او
تتا قبل از ورود يا حقي به جمع نوازندگان راديو ، ويولون سازي بود که بيشتر در ارکستر ها از آن استفاده مي شد و خيلي به ندرت در تک نوازي به کار مي رفت . ليکن با حضور او و طريقه نوازندگي پرشور و حالش و با استفاذه از سيم هاي بم و مهجور ويلون که کمتر از آنها استفاده مي شد ، ويولون و تکنوازي (بخصوص در ميان جوانان ) نقش ارزنده اي به خود گرفت .
تأثير گذاري يا حقي به روي ترانه هايم :
آهنگهاي ايشان به غير از اورتورهاي بسيار جذاب که از زيباترين قطعات موسيقي معاصر است ، ملوديهاي خود آهنگ نيز از چنان تنوع و تازگي برخوردار است که در هيچ زمان ، از خاطره ها نخواهد رفت . اين آفرينش هاي بديع و پرجذبه و ملوديهايي که از منبع انديشه و قدرت خلاقه وي تراوش مي کرد ، مرا که همچون شمعي در کنار او مي سوختم ، به خلق مضامين تازه هم چون مناظره ها ، تابلوها ، تصويرسازي هاي شاعرانه ايي رهنمون مي شد که ترانه هايي چون : برگ خزان ، به زماني که محبت ، اسير گردباد ، اشک سپهر ، هديه عشق ، مرا نفريبي ، بهار نو رسيده ، مرا تنها نگذاري ، بي خبر ماندي ز حالم ، پنجره اي به باغ گل ، شکايت دل و ده ها ترانه مشهور ديگر که يادگار چند دهه همکاري ما در عرصه هنر شعر و موسيقي معاصر است ، تقديم به مردم هنردوست اين سرزمين شده است .
برنامه گلها ، حضور ياحقي ، تاثير او در برنامه :
همزمان با تاسيس برنامه گلها ، چهره هاي درخشاني در آسمان هنر موسيقي اين کشور طلوع کردند که هر يک از آن بلندپايگان نقشي ارزنده در جذابيت و شيوايي اين برنامه هاي به ياد ماندني داشتند . ياحقي ، با آن همه شور و شيدايي ايام جواني ، به حق گل سر سبد اين خوان گسترده هنر بود ، زيرا مرحوم داود پيرنيا که خود اديب و موسيقي شناس فرزانه و بنام بود و قدر هنرمندان اين کشور را بخوبي مي دانست ، از آغاز تاسيس برنامه گلها ، دل به کمان سحرانگيز ياحقي بست ، چنانکه در اکثر برنامه ها از ساز شورآفرين و پربار و شيرين او استفاده ميکرد .
به همين جهت مجموعه اي از زيباترين قطعات موسيقي و چهار مضراب هاي شيرين و جذاب او که در آرشيو برنامه هاي گلها ثبت و ضبط است ، چنانچه هر يک از اين برنامه ها پشتوانه اي است نفيس و گرانبها براي دلبستگان هنر موسيقي اين کشور ".
در فکر اين کار هستم و مي خواهم کنسرت هم بدهم . البته آهنگساز کار در کانادا است و بايد منتظر باشم تا او به ايران بيايد . باز هم ميگويم اين ها همه مشروط بر اين است که پدرم شرايط را براي اين کار مناسب بداند .
" بيژن ترقي "
تابستان 1378
به خاطرم مي آيد ، سه يا چهار سال بيشتر نداشتم که با انگشتان کوچکم روي آبپاش باغباني پدرم ضرب مي گرفتم و نغماتي که از استاد حسين خان ياحقي " دايي هنرمندم " و دوستانش شنيده بودم را زمزمه مي کردم ...
دايي من استاد ويولون بود و در آن زمان شاگرداني داشت که آن شاگردان براي يادگيري ويولون به منزل ما مي آمدند . طبيعي است که نظر من به اين ساز خيلي جلب شود که شد . اين منزل علاوه براين شاگردان، محل آمد و شد بزرگان موسيقي ايران مثل : رضا قلي ظلي ، مرتضي محجوبي ، ابو الحسن صبا، مرتضي ني داود ، شهنازي و خيلي از موسيقيدانان بزرگ و سرشناس ديگر زمان از جمله رضا محجوبي بود . اينها با دايي من دوست بودند . طبيعي است ، کودکي که در چنين محيطي زيست کند ، به هنر موسيقي علاقمند مي شود . پدر مرحوم حسين ياحقي ( پدر بزرگ من که ايشان را نديدم ) ، موسيقيدان بودند ، ( البته نه به آن اشتهاري که ما فکر مي کنيم ). ولي در زمان خودشان مورد توجه دوستداران موسيقي بودند . مادر من به موسيقي علاقمند بود وگوشه هاي موسيقي را مي شناخت و مرحوم خانم فرخ القاء ، خاله من ( کهاستاد دايي من نيز بود متأسفانه در جواني جهان فاني را وداع گفت)، زني عجيب و غريب و داراي استعدادهاي شگرف و اعجاب آور بود . سنتور را در حد استادي مي نواخت . مي گفتند که مرحوم حبيب سماعي مي آمده و سبک وسياق نوازندگي وي را بررسي مي کرده و ياد مي گرفته است . وي سازهاي تار ، پيانو و کمانچه را نيز مي نواخت. البته بايد توجه داشت که در آن دوران ، خانمي اگر بخواهد موسيقيدان شود با چه مشکلاتي مواجه بوده است .
اطن استعداد از لحاظ ژنتيکي حتمأ در اجداد و اعقابشان وجود داشته است . ولي آنچه که در خاطر من هست ، مرحوم خاله من ( اگر حمل بر خود ستايي نشود )، يکي از ستاره هاي درخشان موسيقي و استعداد بود . در کودکي وقتي به سازهاي مختلف و گوناگوني که متعلق به دايي ام بود ور مي رفتم ، استادم حسين ياحقي و مادرم و به طور کلي اهل خانواده با حيرت با همديگر مي گفتند : " استعداد اين بچه به خاله اش رفته است " .
به هر حال من سه يا چهار ماهه بودم که خاله ام از دنيا رفت . همان وقت مرحوم ملک الشعراي بهار قصيده اي زيبا در وصف وي سروده بود که بر سنگ مزار او حک کرده بودند که هنوز هم هست .
مرحوم استاد يا حقي که علاقه زياد من را به موسيقي مي ديد ، از پدرم خواست که مرا تحت تعليم خودش در آورد . ولي پدرم که از کارمندان عالي رتبه وزارت امور خارجه بود ، با اين مسئله مخالفت کرد .
از طرفي خانه ما محل رفت و آمد بزرگترين چهره هاي موسيقي " استادان محجوبي ، حسین تهراني ، صبا، ني داوود ، عبادي و ..." بود و من تقريبأ هر روز شاهد هنر نمايي آنان بودم . اگر روزي آنها به خانه ما نمي آمدند ، من با زاري و التماس از دايي مي خواستم که من را نزد آنها ببرد .
من از کودکي علاقه زيادي به موسيقي نشان مي دادم. مرحوم يا حقي به خوبي به اين نکته رسيده بود ، ولي پدرم مخالفت سرسخت موسيقي دان شدن من بود و همين اختلاف باعث مي شد که ساعت ها ، آن دو با همديگر مذاکره کنند . پدرم هم دريافته بود که قضيه به اين آساني ها نيست . مبارزه و کشمکش بين پدرم و گروه مقابل او که در رأس آنها يا حقي و صبا بودند، شکل جدي تري به خود گرفت . نه اين که با موسيقي بيگانه باشد ، خير فقط نمي خواست که فرزندش موسيقيدان شود . او مي خواست من دکتر يا مهندس شوم . اما دايي بدون توجه به خواست پدرم ، دست از راهنمائي و آموزش من برنمي داشت . کار به جايي رسيد که پدرم براي اينکه من را از محيط دور کند ، تصميم گرفت به بهانه مأموريت اداري مرا از کشور خارج کند . چشم باز کردم خودم را در بيروت يافتم . زماني که از حسين ياحقي ، صبا و ... دور شدم به سختي بيمار شدم . کاخ آرزوهايم را که همان همنشيني با موسيقيدانان بود ، فرو ريخته ديدم .
يادم رفت بگويم فلوت کوچکي داشتم که با آن نغمه هاي موسيقي را تقليد مي کردم و پدرم حتي اجازه نداد فلوت را همراه بياورم .
بيماري من هر روز شکل جدي تري به خود مي گرفت . پدرم که بسيار مرا دوست داشت ، هر روز مرا نزد يک پزشک مي برد . بعد از مدتي نزد اين پزشک و آن پزشک رفتن ، عاقبت يک دکتر فرانسوي ، پس از معاينات زيادي به پدرم گفت :" فرزند خردسال شما از دوري چيزي رنج مي برد ". از او خواست که هرچه زودتر آن چيز را که از من دور کرده ، به من بازگرداند . او به پدرم گفت :" اگر غير از اين باشد کودک تو از بين مي رود ."
دور شدن از کانون موسيقي ، من را تا آستانه مرگ پيش برد .پدرم خيلي نگران بود . ولي از طرفي نميخواست که من را بازگرداند. خلاصه ، خبر بيماري من به گوش مادرم رسيد . مادرم در نامه اي خطاب به پدرم نوشت : " تو مي خواهي پرويز را بکشي تا حرف خودت را به کرسي بنشاني ". سه يا چهار ساله به سختي گذشت . تا اين که در آستانه ده سالگي ، با پول تو جيبي که جمع کرده بودم از خانه پدري فرار کردم و به ايران بازگشتم .
به محض رسيدن به ايران ، خانواده ام مرا در بيمارستان بستري کردند . ابتدا بيماري من را سل تشخيص دادند ، ولي بعد از مدت کوتاهي علت اصلي بيماري ام را تشخيص دادند و در نامه اي خطاب به پدرم گفتند: " اگر بيش از اين پافشاري کني فرزندت از بين مي رود ".....
من در ايران ماندم و نزد استاد حسين يا حقي تعليم موسيقي را به صورت جدي ادامه دادم .
آن زمان چند سال داشتيد ؟
حدودأ سيزده يا چهارده سال. به يادم مي آيد ، در آن سالها به علت کوچکي جثه ، ويولون را نمي توانستم زير چانه نگهدارم. دست چپ من مرتب بالا مي آمد . يک روز استاد ويولونش را گذاشت روي ميز و از کلاس بيرون رفت . پس از مدتي با يک گلوله نخ که اندازه اش قدري از توپ پينک پنک بزرگتر بود ، بازگشت و گفت:" ويولون را بگير دستت ". بعد هم بلا فاصله گلوله نخ را کف دست من گذاشت . به طوري که دست من به کلي مثل فلج ها شد . در همين حال به من گفت : " حالا بايد تمرين کني ".
در اينجا از استادم پرسيدم : " چرا اين کار را کرديد ؟" ايشان در پاسخ گفتند :" بايد انقدر دست تو عادت کند که اين طور بايستد و ويولون را در دست نگه نداري بلکه بايد با چانه ات نگهداري .گذشتگان حالت صحيح نگهداري ويولون را به ما نياموختند . کسي نبود که اينها را بگويد. ما خودمان از نواختن کمانچه با نواختن ويولون آشنا شديم . من بايد امروز طرز درست گرفتن ويولون را به تو بياموزم . مي خواهم اشتباهي که در مورد ما شد ، درباره تو تکرار نشود ".
از آن لحظه به بعد ، از ياد من نرفت که بايد چگونه ويولون را زير چانه بگذارم و آن را صحيح در دست بگيرم . اين اشتباهي بزرگ است که سنگيني ويولون را با دست چپ نگهدارند. اين عمل غلط است . حدود چهل درصد از قدرت فيزيکي دست نوازنده را هنگام نواختن مي کاهد . نوازنده بايد ويولون را زير چانه قرار دهد و وزن آن را به وسيله عضلات چانه و گردن نگهدارد ، يعني نوازنده هنگام نواختن اگر بايستد از دو طرف ، دستهايش را به بدن خود آويزان کند ( مثل اين که خبردار ايستاده ) ، ويولون سر جايش بماند و از زير چانه او نيفتد ، آن وقت است که ويولونيست مي تواند از تمام قدرت دست و پنجه هايش براي نوازندگي استفاده کند .
همين متد را نيز دايي جان به شاگردان ديگرش مثل :مهدي خالدي ، مجيد وفادار ، ( که اين دو از شاگردان زنده نام ابوالحسن خان صبا نيز بودند ) ، همچنين دکتر علي اصغر سعادت ( که از شاگردان خوب ايشان و از دوستان صميمي من هم بود . خيلي خوب ويولون مي زد و مدت ها است که رخت از اين جهان فاني بسته و به جهان ابديت رفته است ، خداوند روح او را شاد فرمايد که انساني بود هنرمند و شريف و خدمتگذار )، نيز آموخت .
خاطرم هست که مرا از سن پانزده سالگي نزد استاد صبا فرستادند تا در کلاس ايشان افتخار حضور داشته باشم . يکي دو سالي هم نزد مرحوم صبا کارم را ادامه دادم .
اما همانطور که براي فراگيري هر علمي مرارت و وقت و زحمت لازم است ، من هم در بخش هاي بچه گانه دوره اول 3 و بعد بخشهاي دوازده گانه دوره هاي دوم و سوم (که کتاب هايش اثر مرحوم حسين صبا را که به ساير شاگردان درس مي داد ، طي کردم .
در زمان استاد صبا مواجه شد با دو نکته ، يکي اين که من خواهرزاده دوست و همکارش حسين ياحقي هستم و دوم اين که (خود استاد اظهار مي داشت ) با استعداد شگرفي روبه رو شده است . از اين رو سر ذوق و شوق آمده که هر چه بيشتر اندوخته هاي خود را به اين شاگرد متعهد بياموزد. به اين دليل شروع کرد ، خارج از ساعات دروس کلاسش با من کار کردن . خوب به ياد دارم که شايد جلسه اي متجاوز از دو ساعت و بعضي وقت ها بيش از دوساعت و نيم ، اين مرد محترم ، اين انسان شريف ( که روانش شاد باد ) ، با من کار مي کرد و تکنيک هاي مختلف ويولون را به من مي آموخت و من دوره هاو کتاب هاي اين دو استاد ارجمند و با ارزش را فرا گرفتم .
مادرم اتاق کوچکي در زير زمين خانه براي من آماده کرده بود . صبحها ساعت پنج ، زودتر از اينکه اهل خانه از خواب بيدار شوند ، بلند مي شدم ، به اتاق مي رفتم و در را بر روي خودم مط بستم و شروع مي کردم به تمرين. اين کار تا ساعت هفت و نطم که بايد به مدرسه مي رفتم ادامه داشت . بعد با عجله به اتاق بالا باز مي گشتم ، نان و پنيري از سر سفره برداشته و با سرعت به سوي مدرسه باز مي گشتم . فاصله خانه تا مدرسه حدود سيصد متر بود که من هميشه اين مسافت را مي دويدم . شيفت اول مدرسه تا ساعت يازده و نيم بود . البته توجه داشته باشيد که ما آن موقع هم صبح به مدرسه ميرفتيم هم بعد از ظهر . خلاصه من بر خلاف ساير هم کلاسي هايم که در راه بازگشت به خانه مشغول شيطنت هاي کودکانه ، توپ بازي و خريدن خوراکي مي شدند با سرعت هر چه تمام تر از آنها جدا مي شدم و به خانه بازمي گشتم . دوباره به زير زمين رفته و شروع مي کردم به ساز زدن . اين کار تا ساعت دو بعد از ظهر ادامه داشت . بعد با سرعت نهار مي خوردم و به مدرسه مي رفتم . عصر هم زودتر از همه خودم را به منزل مي رساندم و دوباره سراغ ساز ميرفتم . تمرينات سخت و طاقت فرسا بود . بارها هم دجار دردسر شدم . مثلأ يادم هست که همسايه ها به مادرم معترض شده بودند . مي گفتند : " پسر شما خواب و استراحت را از ما گرفته است . از پنج صبح تا نيمه شب ساز مي زند . . اگر جلوي او را نگيريد ، مي رويم و از شما شکايت مي کنيم ". چند بار هم بيمار شدم . ساعت طولاني به زير زمين رفتن و در را به روي خود بستن از خواب و خوراک کاستن و..... به سلامتي من خيلي لطمه زد . به گونه اي که مادرم به شدت به من معترض شد . او مي خواست که من به سلامت جسمي و روحي خودم بيشتر توجه کنم . به خاطر همين تمرينات من هميشه از بقيه شاگردان جلوتر بودم ، به همين دليل هم سوء تفاهم براي شاگردان ايجاد شده بود .
آنها مي گفتند :" چون پرويز خواهر زاده استاد است ، به همين دليل استاد به او درستر و کامل تر درس مي دهد ". در حاليکه اينطور نبود . بارها اتفاق افتاده بود که مرحوم دايي درس من را ديرتر از بقيه مي داد ، بگذريم . من به حدي پيشرفت کرده بودم که وقتي دايي مريض بود يا در راديو بود ، درس شاگردان را من مي دادم و يا اينکه بعضي وقتها که خوانندگاني مي آمدند تا ترانه ها را يآد بگيرند ، دايي مي گفت :" پرويز برو ، اين ترانه را به آن خانم يا آقاي خواننده ياد بده ."
چه خاطره اي از مرحوم استاد صبا ( در سال هاي نخستين آشنايي تان ) به ياد داريد ؟
به ياد دارم ، شبي مرحوم استاد ابوالحسن صبا به منزل ما آمد ( ايشان هر وقت که فرصت مي يافت به ديدن حسين يا حقي مي آمد .) چون منزل استاد در خيابان ظهيرالاسلام (زير سقاخانه ) قرار داشت و منزل ما در خيابان صفي عليشاه ،خيلي اين دو منزل به هم نزديک بودند . هر وقت که استاد صبا سراغ دايي جان مي آمد ، گفتگوي آن دو استاد کم نظير ( و شايد بي نظير ) ،اطراف موسيقي و فرهنگ صوتي ايران دور مي زند و بعد از آن هم ، سه تار مي زدند و گاهي هم آرشه اي روي ويولون مي کشيدند.
به هر حال آنها دو رفيقي بودند ، همدلي و پاکنهاد . در يکي از همين شب ها بود که دايي ام رو کرد به استاد صبا و گفت : " اين خواهرزاده من را که مي شناسيدش ، حالا که تا اين حد فراگيري موسيقي و نواختن ويولون جلو آمده ، دلم مي خواهد که سبک و مکتب شما را هم بشناسد " . آن مرد محترم وبزرگوار ، در نهايت خوشرويي پذيرفت و از هفته بعد من به کلاس ايشان رفتم . بعدها که به سنين بالاتر رسيدم ، ارکستراسيون ، ساز شناسي و آن مسائلي که براي يک رهبر ارکستر و يک آهنگساز لازم است را هم آموختم . زيرا وقتي که من در سن هفده ، هجده سالگي آماده براي رهبري ارکستر و ساختن آهنگ شدم ، مي بايست اين مراحل را طي مي کردم و اين مسائل را بدانم . استادان اصلي من همين دو نفر بودند. ولي طبيعي است ، آثار ديگران را که در دسترسم قرار مي گرفت ، مي ديدم و بهره مي بردم . ولي بيشترين توجه و اعتقادم به اين دو نفر بود و تمام سعي و کوشش خود را درباره فراگيري اين دو استاد به کار بردم .
روزها پس از ديگري سپري مي شد تا اينکه براي اولين بار ( در سن پانزده سالگي ) به راديو راه پيدا کردم و يک قطعه ساز تنها اجرا کردم . اما پدرم اجازه نداد که از ننام فاميل صديق پارسي استفاده کنم . به همين دليل داي گفت :" تو از اين به بعد از نام فاميل ياحقي استفاده کن ".
از همان زمان من به عنوان پرويز ياحقي ، فعاليت خود را در ارکستر استاد يا حقي ادامه دادم ، تا اينکه در سن شانزده سالگي اولين ارکستر خود را ، تشکيل دادم . در همان سالها با استاد فقيد مرحوم بديع زاده آشنا شدم .
آغاز فعاليت جدي شما در راديو به چه سالي باز مي گردد ؟
سال 1334 يعني از همان ورود آقاي معينيان به راديو و اداره انتشارات آن روز که بعدها به آن وزارت اطلاعات مي گفتند .
در ابتدا با کدام يک از خوانندگان آن روز کار مي کرديد ؟
چند آهنگ براي آقاي منوچهر همايون پور ساختم . در دوران تحصيل دوستي داشتم به نام هوشنگ شوکتي ( برادر استاد علي اضغر گرمسيري ) که مي خواند. چند آهنگ هم براي او ساختم . البته شوکتي پس از مدت کوتاهي کار خوانندگي را رها کرد . بعد هم با داريوش رفيعي کار کردم .
آيا در همان سالها به عنوان مفسر سياسي با مطبوعات همکاري مي کرديد ؟
نه همکاري من با روزنامه ها برمي گردد به سالهاي پيش از 1334. يعني زماني که من 16 يا 17 سال داشتم . فکر مي کنم حدود سال 1331. در آن سال ها به خاطر علاقه اي که به کار نويسندگي داشتم ، رفتم دنبال خبرنگاري. با خيلي از روزنامه نويسها ي مشهور امروز همکار بودم .البته همزمان موسيقي هم کار مي کردم .
چه خاطره اي از دوران روزنامه نگاري داريد ؟
خاطره که زياد دارم ، ولي يکي از آنها که مشهورترين رپورتاژ خبري شد ، مصاحبه من با هوشنگ وراميني ( قاتل معروف ) بود . در اين مصاحبه همشنگ وراميني نحوه به قتل رساندن قربانيان را تشريح کرد که بسيار هولناک و تکان دهنده بود . نوار آن گفتگو را هنوز دارم .....
همکاريتان با مطبوعات تا چه سالي ادامه داشت ؟
تا سال 1334 که به راديو رفتم .
آهنگ معروف " اي اميد دل من کجايي " که با صداي استاد بنان اجرا شده بود را در چند سالگي ساختيد ؟
نوزده سالگي . شعر اين ترانه را " استاد نواب صفا " سروده اند که در گلهاي شماره 172 اجرا شد .
چه کساني در اجراي اين اثر جاوداني شما را همراهي کردند ؟
استادان مرتضي محجوبي ( پيانو ) ، ابو الحسن صبا ، حسين ياحقي ، علي تجويدي ، حبيب الله بديعي (ويولون ) ، نصر الله زرين پنجه (تار) ، حسينعلي وزيري تبار (قره ني ) حسين تهراني ( تنبک ) و چند هنرمند ديگر که حدودأ بيست نفر مي شدند. اين آخرين برنامه اي بود که استاد صبا در آن حضور داشتند و بعد از دو سه هفته از دنيا رفتند .
هنرمنداني که نام برديد همگي از بزرگان موسيقي بودند. چگونه با شما که فقط نوزده سال داشتيد کار کردند ؟
وقتي من رفتم که آهنگ را براي اجرا آماده کنم ، به خاطر احترامي که به استاد صبا قائل بودم ، از ايشان خواستم تا ارکستر را رهبري کنند . ولي استاد با بزرگواري هميشگي از جا بلند شدند و با آرشه ويولون روي دسته صندلي زدند و ارکستر را امر به سکوت کردند . بعد هم با صداي بلند گفتند :" چون شما آهنگ را ساخته ايد ، من سر جاي خودم مي نشينم . شما خودتان بياييد و ارکستر را رهبري کنيد ." ايشان مي خواستند با اين کارشان بگويند که تنها بايد به ارزش هنري هنرمند بها داده شود و يا حقي نبايد ، به خاطر جوان بودن از رهبري ارکستر کنار گذاشته شود .
يک خاطره ديگر هم در مورد اين آهنگ برايتان نقل مي کنم .استاد مرتضي محجوبي با اينکه هنرمندي بزرگ و بي نظير بود خط نت بين المللي را نمي دانست . به من گفت : " اين آهنگ را يک بار بزن تا من آن را اجرا کنم ." من آهنگ را با ويولون نواختم ، استاد پاکت سيگار همي خود را درآورد و يک چيزهايي روي آن نوشت .همين نت فارسي قديمي بود . بعد به من رو کرد و گفت :" اين جمله را بزن ، آن جمله را بزن ." من هم مرتب مي نواختم و ايشان روي پاکت سيگار را سياه مي کرد و آهنگ را با آن هم زير و بم ها ، با خط مخصوص خودش نوشت . بعد هم که شما شاهديد اين اثر چقدر زيبا و بديع از کار درآمد . استاد محجوبي اگر نت نمي دانست ، ولي بدون غلط و بسيار عالي از عهده کار برآمد که اين نشاندهنده استعداد درخشان و نبوغ او بود .
برادر ايشان " رضا محجوبي " هم از هنرمندان بزرگ و تأثير گذار در موسيقي ايران بوده اند . خود شما تا چه اندازه از نوازندگي ويولون ايشان تأثير گرفته ايد ؟
او حدود چهل سال از من بزرگتر بود . يادم مي ايد ، سيزده سال بيشتر نداشتم که ايشان به منزل دايي من مي آمد و با همان حالت روحي خاص خودش ويولون را از دست دايي گرفت و گاهي مدت يک ساعت و نيم مي زد و همه مي دانند که او از لحاظ روحي با مردم عادي متفاوت بود ، ولي يم نابغه ژني بود . من هر وقت صداي ساز او را مي شنيدم ، تحت تأثير پنجه هاي سحر آميزش قرار مي گرفتم .
شما يک ويولونيست صاحب سبک هستيد . به گونه اي که اغلب نوازندگان معاصر يا حتي نسل بعد از شما تأثير زيادي از شيوه نوازندگي تان گرفته اند . ويژگي اين سبک چيست ؟
من راوي زندگي خودم هستم . اين سرگذشت من بود که به صورت سبک موسيقي به هنرستان عرضه شد . من کي هستم ؟ چه احساساتي داشته ام ؟ از ديدن پديده ها چه عکس العملي در من ظاهر مي شود ؟ نوارها و اصواتي که تار و پود وجود مرا به لرزه در مي آوردند ، چيست و چگونه به من ميرسند ؟ سعي من بر اين است که پاسخ اين پرسش ها را بيان کنم . همان طور که در ابتدا گفتم شيوه ي نوازندگي من بيانگر احساسات دروني ام است . آنچه بر من گذشت ، از لحظه تولد تا جايي که مغزم شکل گرفت و قوه تشخيص پيدا کردم را به زبان ساز روايت مي کنم . راز خلق اصوات زيبا دو چيز است : قدرت خلاقيت و تکنيک نوازندگي . اين ها جز موهبت خداوند ، چيز ديگري نيست .
به غير از شما آيا فرد ديگري از خانواده تان به دنبال موسيقي رفت ؟
جمعأ هشت خواهر و برادر بوديم . البته همه آنها جز يک خواهر با من نا تني هستند . متأستفانه خواهرم در يک حادثه رانندگي از دنيا رفت . پدرم چند بار ازدواج کرد که در آخرين ازدواج خود صاحب 2 پسر و 3 دختر شد . مادرم سال 1342 از دنيا رفت . به غير از من ، برادر بزرگترم ، منصور ياحقي به موسيقي علفاقمند است که نوازندگي سنتور را نزد استاد حبيب سماعي آموخته است . خواهرم که از دنيا رفت گرايش زيادي به موسيقي داشت . دشتي و شوشتري و منصوري را عاشقانه دوست داشت . من هم او را عاشقانه دوست داشتم . يادش به خير که با رفتن او زندگي من دچار طوفاني هولناک شد . به يادش چند نواز ضبط کرده ام . او به دليل اينکه زن بود و در شرايط خاص زنانه قرار داشت ، موسيقي را به صورت حرفه اي دنبال نکرد . برادرم ( منصور ياحقي ) ، هم موسيقي را حرفه اي دنبال نکرد . به غير از خواهر مرحومم و منصور ، بقيه خواهران و برادرانم به اندازه سر سوزن نه از موسيقي چيزي مي فهمند ، نه آموخته اند و نه دنبالش رفته اند . البته برادر بزرگم منصور ياحقي از نوازندگان خوب سنتور بوده و هست .
آثار مشترک شما و بيژن ترقي هنوز هم زيبا و دل انگيز است . اين آثار بيانگر همدلي و همراهي شما دو نفر است . چگونه به خلق آنها رسيديد ؟
بطور کلي در هنر آهنگسازي و ترانه سرايي ، بايد گفت که اين الهامات زمان نمي شناسد و در همه اوقات روز و شب ، امکان اين هست که ملوديهايي به آهنگساز و مضامين زيبا و بکري به شاعر الهام شود . در اين مورد خاص ، تجربه هاي گذشته ما حاکي از آن است که بين آهنگساز . شاعر صرفنظر از تخصص ، مي بايست تفاهمات احساسي و شناخت دقيق روحي وجود داشته باشد . تجربه نشان داده است ، اين شناخت و تفاهم باعث مي شود که آهنگ و يا ملودي ، با مضامين و کلماتي که شاعر بر روي آن مي گذارد ، داراي انسجام و استحکام بيشتري شده و در مجموع آثاري زيبا و مردم پسند، با رعايت همه موازين علمي و رعايت همه اصول لازم ، تطبيق داد و به صورت يک آهنگ کامل در آورد ، آن را با شاعر در ميان مي گذارد و شاعر نيز که توانايي درک و شناخت مفاهيم نهفته در آهنگ را ، با شنيدن مکرر ، دريافت و مضامين زيبايي را بازگو مي کنند ، راز و رمز آم ملوديها ست ، بر روي آهنگ استوار مي کند . اين همان کاري است که من و دوست ديرينه ام ( آقاي بيژن ترقي ) ، طي ساليان دراز به اتفاق به آن اشتغال داشته ايم و بديهي است که مردم علاقه مند به هنر اصيل موسيقي و ترانه ف اين آثار را شنيده و به آنها دل بسته اند و هنوز هم پس از چند دهه ، آنها را در خاطره دارند . در انجا بايد يادآوري کنم که آقاي بيژن ترقي ، خود موسيقيدان هستند و با نوازندگي ويولون هم آشنايي داشته و دارند .
شما طي سالهاي طولاني با اغلب استادان موسيقي نشست و برخاست داشته ايد . کدام يک را موفق تر مي دانيد ؟
هنرمنداني که در تمام زمينه ها ،از قبيل آهنگ سازي ، نوازندگي سلو ، رهبري ارکستر و تنظيم آهنگ ، تبحر لازم و کافي را داشته اند ، بساير معدودند. گروهي هستند که در آهنگسازي بسار توانا . مسلط اند اما در نوازندگي و ارائه قطعات زيباي رديف هاي موسيقي به صورت متنوع و القاي آنها به شنونده ، از توانايي هاي لازم بي بهره اند . در مقابل آنها گروهي هستند که هم در نوازندگي ممتازند و هم در آهنگسازي . ما نا گزير بايد بين اين دو گروه تفاوتهايي قايل شويم . به عنوان نمونه ، مي توانيم از استادان فقيد موسيقي ايران ف مرتضي محجوبي و حسين ياحقي نام ببريم که هم در نوازندگي (آن هم با پيانو و ويولون که اصولد ساز خارجي هستند ) ممتاز و بي همتا بودند . هم در آهنگسازي که سبک خاص و بي بديل داشتند . نمونه هايي از آنها مثل : من از روز ازل ، کاروان ، برق غم ، جواني ، بي خبر ، ديدي اي مه و ... که با صداي خواننده هاي فقير بنان ، قوامي و چند خواننده ديگر در برنامه گلها ، اجرا و ضبط شد که هنوز هم موجود است . بگذاريد از شادروان مهدي خالدي يادکنم که ساليان طولاني يکه تاز ميدان نوازندگي و آهنگسازي در پهنه موسيقي اصيل ايراني بود و آهنگهاي جاودانه آن شادروان هنز که هنوز است زيباست . تعداد زيادي از نوازنده هاي ويولون و آهنگسازان سعي کردند بتوانند گوشه اي از آهنگسازي و نوازندگي او را تقليد کنند اما تا کنون هنرمندي را که بتواندبه آن قدرت خلاقيت و چيره دستي هنرنمايي کند نديده ايم . به عنوان مثال او اولين کسي بود که براي فصل بهار آهنگي ساخت :" آمد نوبهار ، طي شد هجر يار " . با اينکه آهنگهاي زيبات و برجسته اي براي بهار ساخته شده ولي هيچ کس تا کنون موفق نشده است اثري مثل او به وجود بياورد . خود من چندين آهنگ نوروزي ساخته ام ولي در نهايت صداقت اعتراف مي کنم هنوز هم ترانه زيباي استاد خالقي رکورد دار است .
علت کناره گيري شما از صحنه موسيقي چه بود ؟
وقي يک هنرمند در مسيري قرار مي گيرد ( آن هم ناخواسته ) ، که از همه طرف هر آنچه بر سر راهش است ، خلاف اصول و اعتقادات اوست ، هيچ کاري از دستش ساخته نيست مگر آنکه کناري بنشيند .
غير از کناره گيري راه ديگري وجود نداشت ؟
چرا يک راه ، آن هم اينکه هنرمند رنگ عوض کند ، که اين هم کار من نبود .
برخي از آثار شما خواسته بداهه نوازي و تک نوازي طي روز به دفعات از صدا و سيما پخش مي شوند (البته به همان شکل مرسوم يعني ارائه ناقض ) . نظر خودتان چيست ؟
اگر حقيقت را بخواهيد ترجيح مي دهم که از نوارهاي گذشته و حال من به اين شکل هيچگاه استفاده نشود .
شما نزديک بيست سال است که از صدا و سيما فاصله گرفته ايد . آيا خيال بازگشت به آنجا را نداريد ؟
در چند سال اخير از طرف مسئولان وقت صدا و سيما دعوت هاي مکرري از من و دوست و همکارم آقاي بيژن ترقي و عده اي از دوستان وهمکاران ما به عمل امد آما متاسفانه به پيشنهادات ما جواب قانع کننده و مثبتي داده نشد ! حتي در دوسال اخير با مسئول وقت صدا و سيما در جلسه اي که چندين ساعت به طول انجاميد مذاکرات مفصل و جامعي در اطراف همکاري با آن سازمان صورت گرفت ولي اين مذاکراتن هم به نتيجه مثبتي نينجاميد .
با اين حساب تکليف دوستداران هنر شما چه مي شود ؟
ما به دليل عشق و علاقه به تخصص خود ، کماکان به کار خود ادامه داده ايم و خواهيم داد . نمونه هاي متعدد آن ها بر روي نوار ، ضبط و موجود است ، چند قطعه از آخرين آثار در دو سال اخير در دسترس همگان قرار گرفته است . آخرين آثاري که بوجود آمد با ارائه نظر آقاي بيژن ترقي ، شش برنامه جديد است که بر روي آنها مشغول کار هستيم تا براي عرضه آماده شوند .
شنونده ها و مخاطبين آثار شما تا چه اندازه در تعالي هنرتان نقش داشته اند ؟
خيلي زياد ، ببينيد يک هنرمند وابستگي مطلق و تنگاتنگي با جامعه دارد . در کنار مردم خود رشد مي کند ، تحصيل مي کند ، زندگي مي کند و ... . برخورد او در جامعه تاثير فراواني بر روي هنرش دارد . فرض را بر اين بگيريد که يک هنرمند شاخص به جاي اين که در ميان اجتماع باشد و تمامي وسايل انتقال هنر از قبيل ساز ، نوار ، راديو و تلويزيون را در دست داشته باشد ، در جايي مثل دل کوير لوت و يا قله کليمانجارو زندگي کند ، ( جايي که هيچ کدام از اين ها در اختيارش نيست ) . از همه مهمتر ، گوش شنوايي هم نيست که اين هنر را بشنود ، دلي هم که هنرمند را احساس کند نيست ، خب اين هنر چه ارزشي دارد ؟
به اعتقاد من ، ارزش يک هنر شناس بيشتر از يک هنرمند است . همان طور که قبلا هم اشاره کرده ام ، يک هنرمند با دنياي درون خويش به گفت و شنود مي نشيند که حاصل آن همان هنرش است . انسانهاي باهوش با توانايي بالاي ذهني بايد وجود داشته باشند که هنر او را درک کنند ، اگر غير از اين باشد ، مخاطبي براي درک هنر او وجود ندارد .
لازم ميدانم اين را اضافه کنم که در مقابل اين ها افراد ديگري هستند که درک صحيح و کاملي از هر به اندازه گروه قبل را ندارند و در آخر دسته اي از مردم هستند که اصلا درک هنري ندارند که اين ارتباطي به تحصيلات و سمت هاي اجتماعي ندارد .در آخرين کتابي که مطالعه کردم به جمله عجيبي برخوردم . نويسنده کتاب که يک فرد فوق العاده دانشمند بود در جايي گفته بود :" من از صداي موسيقي متنفرم ." اين دانشمند جزء دسته سوم ( به اعتقاد من ) به شمار مي آيد . اصلأ از خانواده خودم بگويم . يکي از منسوبين من که رابطه خوني با من دارد ، از صداي موسيقي فراري است . حيرت آورتر اين که : هر قدر موسيقي لطيف تر باشد ، او فراري تر مي شود . تأکيد مي کنم با من نسبت خوني دارد . خب شما او را چگونه تفسير مي کنيد ؟ آيا کسي جزء خداوند مي تواند پاسخگو باشد ؟
چرا در اين سالها آهنگ و آثار تازه اي به وجود نياورده ايد ؟
در گذشته نه چندان دور شرايطي ( از نظر ارائه هنر موسيقي ) در جامعه ايجاد شد که موسيقي دان به اشکال مي توانست به فعاليت و خلاقيت هاي خود مستمرأ ادامه دهد . تا آن که بعد ها طي فتوايي از طرف بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران اين محدوديت ها بر طرف شد و ارائه موسيقي اصيل ايراني به دور از هر گونه ابتذال آغاز گرديد .
در ابتداي ايجاد اين محدوديت ها ، اين فکر برايم پيش آمد که يک موسيقيدان که سال هاي عمر و جواني اش را در راه اعتلاي اين هنر سپري کرده است ، چگونه مي تواند ناگهان دچار ايستايي و توقف شده و تخصص و هنر خود را يک باره به کناري نهاده و فراموش کند .اين افکار در من اين انگيزه را به وجود آورد که اگر به هر دليل پخش و ارائه هنر موسيقي ، دچار توقف شود ، هنرمند نيز بايد از تخصص هنري و تجارب و الهامات دروني خود دست بکشد و يا مثلأ به شغل ديگري بپردازد .
پس از هفته ها و ماههاي زيادي که در افکار خود سير و سلوک کردم ، به اين نتيجه رسيدم که هنرمند اجازه ندارد به هر دليل استعداد و هنر خداداي خود را به کناري نهد و فراموش کند در اين راهچه کرده است و چه آثاري خلق نموده و به وجود آورده است .
اين شد که مصمم شدم در هر شرايطي به کار هنري خود (ولو آنکه شنودنه اي نداشته باشد ) ادامه داده و راه گذشته را کماکان بپيمايم . اين فقط يک تصميم بود . در راه اجراي آن ، مشکلات فراوان مادي و معنوي قد علم کرد .
در گذشته کليه امکانات بهره برداري از هنرمندان را دولت و وسايل ارتباطي جمعي مثل راديو و تلويزيون فراهم مي کردند . هنرمند فقط وظيفه داشت که در استوديوهاي مجهز ، حضور يافته و آثار خود را به صورت آهنگ و يا بداهه نوازي عرضه نمايد . بقيه کارهاي اجرايي و ادامه آن به عهده هنرمند نبود . دستگاههاي مذکور اين کار را انجام داده و به مقتضاي زمان ، حقوق وپاداشي معادل ارزش هنري هنرمند به وي مي پرداختند . ولي در شرايطي که بالا ذکر شد ، همه مسائل خلاف آنچه که گفتم ، در مقابل من بود . در آن شرايط مي بايست ، وسايل ضبط و اجرا و نوازندگي و ساير ملزومات اين کار حساس را خودم تهيه کنم . به کار هنري ادامه دهم . حتي به خاطر دارم ، زماني که با هنرمند بي نظير و از دست رفته ( شادروان بديعي) موضوع را در ميان گذاشتم ، او به شدت تحت تأثير قرارا گرفت و به من گفت : " آيا مي داني براي انجام چنين کار بزرگي ، چه مشکلاتي برايت پيش خواهد آمد ؟" . منظور آن شادروان تهيه وسايل و امکانات مناسب ( آن هم به صورت حرفه اي ) بود که به واقع حق هم با او بود . زيرا فراهم آوردن اين امکانات ، واقعأ احتياج به گذشت فراوان و صرفه نظر کردن از بسياري مواهب مادي زندگي بود که بطور معمول همه افراد جامعه براي بدست آوردن آنها زحمت کشيده و فعاليت مي کنند و من لاجرم براي رسيدن به اهداف خود که سر انجام به آن رسيدم ، مي بايست از همه مواهب چشم پوشي مي کردم . جالب آنکه پس از مصصم شدن به انجام تصميماتم ، خود شادروان بديعي نيز بر سر شوق آمده و با سماجت ها و القائات من ، وي نيز دست به تهيه وسايل لازم براي ثبت و ضبط آثار هنري در خانه شخصي زد . همه همکارانم هنرمندمان مي دانند که او را داراي آرشيوي جالب و منظم ( حاوي آثار هنرمندانه خود چه در گذشته و چه در سالهاي مورد بحث ) بود که متأسفانه مرگ نابه هنگامش اين خدمت هنري را که با شوق وافري به آن مشغول بود متوقف کرد . با کمک چند تن از دوستان هنرمندم ، بويژه آقاي بيژن ترقي بر آن شدم که با اساتيدي چون جليل شهناز ، احمد عبادي ، جواد معروفي ، امير ناصر افتتاح ، فرهنگ شريف ، محمد اسماعيلي و جهانگير ملک تا حد ممکن و با توجه به شرايط زمان و مکان ، برنامه هاي متعددي در بداهه نوازي و گروه نوازي موسيقي اصيل ايران بر روي نواز ضبط و نگهداري کنم .
البته در اين ميان دوستان پر احساس و هنرشناس ديگري هم مشوق من بودند که اجازه بردن نامشان را ندارم و از معرفي آنهاخود داري مي کنم .
چون همه اين برنامه ها با دقت و وسواس خاصي در منزل خودم ضبط شده و مي شود ، به جزء عده معدودي از علاقمندان به هنر موسيقي ، اکثريت مردم از اين تلاشهاي مداوم و پيگير بي اطلاع بوده و هستند و به همين دليل است که اين تصور پيش آمده ، من يا در ايران نيستم و يا اگر هستم ، کار هنري را کنار گذاشته ام .....
يک پرسش خصوصي : آيامخارج زندگي شما از راه موسيقي تأمين مي شود ؟
درست يا غلط ، هيچ وقت اجازه نداده ام که زندگي ام از راه موسيقي بگذرد . البته نمي خواهم ادعا کنم که از راه موسيقي هيچ گونه در آمدي ندارم ...ولي خود شما از نزديک زندگي ساده من را ديده ايد . آدم قانعي هستم اهل مال اندوزي و تشريفات بي مورد هم نيستم . بنابراين از زندگي ساده خودم کاملأ رضايت دارم .
پرویز هم ز شهر هنر رفت ایدریغ از موسیقی عزیز دگر رفت ایدریغ
افسردگی گرفت ز ناباوران عشق از جمع ما یگانه گهر رفت ایدریغ
شعر از غلام حسن محمدی