|
(هر دلي از سوز ما آگاه نيست غير را در خلوت ما راه نيست )
|

فلکي:سرکار خانم خالقي! براي شروع صحبت لطف بفرمائيد شما چطور با ابوالحسن خان صبا آشنا شديد ؟
خانم خالقي : يک هنرستاني کلنل علينقي خان وزيري داشت . ( به نام هنرستان عالي موسيقي ) که برادرش، آقاي حسنعلي وزيري در آنجا کلاس نقاشي داير کرده بود . من شاگرد کلاس نقاشي بودم و در آنجا نقاشي ياد مي گرفتم. آن وقتها شاگرد کلاس ششم ابتدايي بودم. کلاس نقاشي ما هفته اي دو روز تشکيل مي شد.يکي جمعه ها و يکي يکشنبه ها.من چون به مدرسه ژاندارک مي رفتم روزهاي يکشنبه مدرسه مان تعطيل بود.در اين دو روز به هنرستان مي رفتم و در نتيجه با افرادي که به آنجا رفت و آمد داشتند آشنايي پيدا کردم .کلنل وزيري هم در سالني که در هنرستان بود و تقريبأپانصد نفر جا مي گرفت ،هر هفته کنسرتي براي افراد هنرستان و دانشجويان مي گذاشت .شرکت در اين کنسرتها خودش باعث مي شد که همه با هم آشنا بشوند . در اين هنرستان آقاي صبا بود.آقايان اديبها بودند (محمد حسين خان اديب و مصطفي خان اديب)، روح الله خالقي بود و تعداي ديگر که بعدها همه رفتند.
فلکي:در اين زمان صبا در هنرستان درس ميداد يا درس مي خواند؟
خانم خالقي: هم درس مي خواند و هم درس مي داد (پيش کلنل درس ميخواند و در هنرستان درس مي داد).يکي از شاگردهاي او مهدي خالدي بود خالدي در مدرسه ي کلنل نبود بعدها شاگرد صبا شد.سازهاي مختلف را عالي مي زد ولي همه را صرفه نظر کرد و در يک کار که همان ويولن بود ثابت ماند. بعد ها که من با خالقي ازدواج کردم صبا به منزل ما مي آمد و هفته ايي دو سه شب منزل ما بود . خيلي به خالقي علاقه داشت . او خودش تعريف مي کرد که من سه تار ميزنم دف مي زنم کمانچه ميزنم (پيش حسين خان کمانچه که معروف بود)،تار پيش درويش خان مي زنم و پيانو مي زنم . اينها جزو کمالات صبا بود .منتها يک ساز (ويولن )را انتخاب کرد.شما اگر سه تارش را هم مي شنيديد مي ديديد به منتها درجه عالي و شسته رفته است(به قول امروزي ها !)بعدها که من با خالقي ازدواج کردم صبا هميشه با خالقي بود و واقعأ عضو لا ينفک خالقي بود.
فلکي:صبا و خالقي در هنرستان موسيقي با هم آشنا شدند؟
خانم خالقي: بله.خالقي هم شاگرد کلنل بود .خالقي ويولن مي زد. آشنايي من با صبا بعد از ازدواج با خالقي بود .البته پدرم با پدر صبا (کمال السلطنه) خيلي رفيق و دوست بودند، ولي رابطه خانوادگي نداشتيم . بيشتر روابط بطن مردها و به قول معروف "مردانه"بود البته مادرم نيز با مادر صبا دوست بودند .مادر صبا عمه محسن رئيس بود يا دختر عمو پسر عمو بودند، دقيقأ نمي دانم صبا يک برادر ديگر داشت به نام عبد الحسين صبا مي گفتند خيلي خوب سه تار مي زد.من نشنيده بودم ،ولي من سه تارش را از او خريدم. مي خواستم پيش معروفي (مقصودم موسي خان معروفي پدر جواد معروفي)سه تار بزنم . موسي خان آن را برايم خريد که هنوز هم دارم و نگه داشته ام.
فلکي: خالقي در نوشته هاي خودش در همه جا به نيکي و تحسين از صبا ياد کرده است. احساس شخصي و خصوصي خالقي نسبت به صبا چه بود؟
خانم خالقي: بي نهايت براي صبا احترام قائل بود و صبا براي خالقي صبا بود!
فلکي:شما هيچ وقت خودتان کلاسي را که صبا درس مي داد رفتيد؟
خانم خالقي: نه من کلاس نقاشي مي رفتم . بعدها از چندين سال پيش موسي خان معروفي (پدر اين جواد معروفي ) سه تار مي زدم ،تا وقتي که بچه ها به دنيا آمدند که ديگر آن را هم گذاشتم کنار .خودم درس مي دادم.
فلکي :سه تار درس مي داديد يا نقاشي؟
خانم خالقي: نخير نقاشي درس مي دادم.
فلکي : آن زمان که صبا به هنرستان موسيقي مي رفت و درس مي خواند و درس مي داد هنوز ازدواج نکرده بود؟
خانم خالقي: نمي دانم .با صبا از زماني که من با خالقي ازدواج کردم و او هم زن گرفته بود، در يک سيزده به در با هم آشنا شديم.خانمش را آورد معرفي کرد و ما هم با هم آشنا شديم.
فلکي :صبا توي عروسي شما بود؟
خانم خالقي: نخير نبود .عروسي من خودم بودم و خالقي بود و دو نفر قوم و خويشها بودند،رشيد ياسمي و دائي خودم.
فلکي :فرموديد در سيزده به دري با صبا و خانمشان آشنا شديد.
خانم خالقي: بله، مادر خانم صبا يک باغي داشت در بالاي شميران نزديک قصر شاه .در آنجا ما دعوت داشتيم .رفتيم آنجا و آشنا شديم با خانم صبا .
فلکي:پس آشنايي روابط خانوادگي شما و صبا و معروفي خيلي سريع رشد کرد ؟
خانم خالقي : نخير معروفي با ما خيلي کمتر بود.ولي آقاي صبا با ما هفته اي سه شب لااقل خانه ي ما بود .مي رفتند به محل راديوي قديم (در جاده شميران ،بي سيم)و مي آمدند به منزل ما شام مي خوردند و استراحت مي کردند و بعد مي رفتند .خالقي چون صبا را خيلي دوست داشت اين است که بيشتر اوقات را با ما مي گذراند.
فلکي: لطفأ قدري از خصوصيات صبا با ما صحبت بفرمائيد.
خانم خالقي:صبا خودش درويش بود. صبا به منتها درجه "آقا" بود. به نظر من خدا مردي مانند صبا خلق نکرده است! غير از هنرش (که همه هنري داشت) خيلي نظر بلند و خيلي آقا بود.خيلي دوست و صميمي و کمک کننده بود. هرچه از دستش بر مي آمد براي همه مي کرد. صبا مجموعه اي از محبت و الفت بود . وقتي وارد مجلسي مي شد آنقدر به او محبت مي کردند و احترام مي گذاشتند که حد و مرزي نداشت. در پيش نوازندگاني که بودند صبا واقعأ ممتاز بود. همه صبا را دوست داشتند و به هنرش حرمت مي گذاشتند .شخص صبا آدمي قابل احترام بود.
فلکي: شما فرموديد صبا درويش مسلک بود .منظورتان اين است که خلق و خوي درويشي داشت؟
خانم خالقي : "درويش " به اين معنا که افتاده و فروتن بود.
فلکي : صبا چه جور لباس مي پوشيد؟!
خانم خالقي:مثل همه مردم !کت و شلوار و کروات!صبا به منتها درجه مرتب و منظم بود.حتي در عقايدش .حالا اگر مي شد يا نمي شد آن ديگر مربوط به احوال روز و روزگار مي شود.صبا خيلي راحت مي پوشيد و راحت و راحت بود.
فلکي: اتفاق مي افتاد که شما با خانم صبا و ديگر خانم هاي دوستان هنرمندتان با هم جمع بشويد؟
خانم خالقي: نه ديدارهاي ما اغلب به همراه شوهرهامان بود .با خالقي مي رفتم به خانه صبا .گاهي هم با عبدالعلي و خانمش دور هم جمع مي شديم .در اين ديدارها خانم صبا کمتر شرکت مي کرد.
فلکي: قدري هم از خانم صبا براي ما صحبت بفرماييد.
خانم خالقي:خانم صبا (خانم منتخب)خانم بسيار فعال و مهربان بود.واقعأ اين زن زندگي صبا را اداره مي کرد.با مادر شوهر و خواهر شوهرشان خيلي روابط خوبي داشت.فوق العاده خانم خوبي بود.بچه هاي خودش را خيلي خوب بزرگ کرد .همه تحصيلات خوب کردند.
فلکي: رابطه صبا با خانمش چطور بود؟
خانم خالقي: خيلي خوب بود .صبا نمي توانست با کسي بد باشد.صبا خوب بود.صبا را خدا ((خوب))خلق کرده بود.صبا جزو نوادر خداوند عالم بود.من خودم خيلي صبا را دوست داشتم.مؤدب،پاک ،بامحبت و بي نظير بود.تمان اين هنرمندها را که مي بينيد ممکن است هر کس نظري متفاوت با ديگري داشته باشد اما در مورد صبا مطمئنأ همه خواهند گفت((صبا خوب بود.))!
فلکي: آيا صبا اهل تعارفات معمول بود؟
خانم خالقي: نمي دانم.
فلکي : چند تا بچه داشتند؟
خانم خالقي: سه تا دختر دارند. يکي غزاله ،يکي ژاله و يکي هم رکسانا.بچه ها را در اتفاقاتي مثل سيزده بدر و غيره مي ديديم.در همان زمان که صبا بود دختر بزرگش که در پاريس خياطي خوانده بود شنيدم که خياطخانه باز کرده است. خانم صبا اصلأ کارش خياطي یود.خانم منتخب خياطخانه داشت.حالا ديگر از جزئيات کار و بارشان خبر ندارم ولي گويا همه در اروپا هستند.
فلکي : در اين جمع شدنهاي جمعي آيا آقايان صبا و خالقي درباره ي موزيک هم صحبت مي کردند؟
خانم خالقي: بله اينها همه چيزشان موزيک بود!هر چه بود موزيک بود.
فلکي: آيا در اين شبها چيزي هم مي زدند؟
خانم خالقي : نه،نه!اگر صبا دلش مي خواست سه تاري مي زد. چه سه تاري! عالي،فوق العاده.
فلکي : اگر کسي از صبا مي خواست که بزند...
خانم خالقي: هيچ کس جرأت نمي کرد به صبا بگوييد!صبا با ميل خودش مي زد .اگر دلش مي خواست مي زد.در هر جمعي همه دلشان مي خواست که او دستي به ساز ببرد،ولي کسي جرأت نمي کرد چنيين درخواستي از او بکند.
فلکي :در اين نشستهاي خودتان که در هفته صبا با خالقي با هم بودند،باز کسي سازي نمي زد؟
خانم خالقي: هر روز که دور هم جمع نمي شديم،صبا و خالقي وقتي از راديو بر مي گشتند صبا مي آمد پيش ما.پيش ما شام مي خوردند و يکي دو ساعتي آنجا بود و بعد مي رفت.خانه هامان خيلي به هم نزديک بود .خانه ي صبا در کوچه ي ظهير الاسلام بود .خانه ما در منتهي عليه سقاخانه قرار داشت(خيابان خانقاء)از اينجا فرض بفرمائيد تا سر خيابان!
فلکي:صبا و خالقي در راديو با هم همکار بودند.کارهاي مشترک هم با هم داشتند؟
خانم خالقي:هيچ نمي دانم .خالقي و صبا در راديو با هم کار مي کردند. هفته اي يک شب يا دو شب برنامه ي موسيقي راديو بود .آن وقت ها ((ارکستر))نبود.فرض بفرماييد يک تارزن داشتند يک ويولن زن داشتند.
فلکي: يک کمانچه زن...
خانم خالقي: نه ،کمانچه زن نه!يک نوازنده پيانو داشتند که رهبري آن با خالقي بود.
فلکي:از شاگردهاي صبا شما چه کسي را مي شناختيد؟و آيا کسي بود که جاي خالي او را پر کند؟
خانم خالقي:مهدي خالدي. صبا شاگرد خوب زياد داشت.ولي خالدي خيلي خوب بود.
فلکي:صبا چه جور معلمي بود؟سخت گير بود؟...
خانم خالقي:نمي دانم .من که در کلاس موسيقي صبا نبودم. از شاگردهاي او هر چه که مي شنيدم اين بود که همه راضي بودند و دوستش داشتند.
فلکي: قدري بيشتر از دوستي خالقي و صبا صحبت بفرماييد.
خانم خالقي: يک قسمت از همکاريشان در مدرسه عالي کلنل وزيري بود که بعد ها به هم خورد و جمع شد.بعد راديو تشکيل شد و همه آمدند به راديو.بعد ارکستر هايي داشتند در راديو که برنامه هايي را با هم پخش مي کردند. که صفحاتش هم بود.و آثار ساخته شده اين ارکسترها هم يکي دو بار در هفته از راديو پخش مي شد.و خود من به طور مدام اين موسيقي را ميشنيدم.خالقي و صبا کنسرتهاي زيادي را با هم داشتند. هيچ يادم نمي رود که يک شب قرار بود اينها بروند دربار!خالقي گفت.پرسيدم:دربار، چه طور مي رويد؟!گفت که صبا مي آيد دنبال من .گفت که ارکستر راديو به آنجا مي رود.من لباس خالقي را آماده کردم و او پوشيد و آماده شد.آقاي صبا و حسين تهراني و زرين پنجه آمدند.من ديدم خالقي دارد لباس خودش را در مي آورد !گفتم چه شد؟گفت من دربار برو نيستم !بروم آنجا آنها شام بخورند و من برايشان با ارکستر بزنم!پرسيدم خب حالا چه مي خواهي بکني؟گفت هيچي من نمي روم!بعد هم يک ماشين از دربار فرستاده بودند که آمد و صبا و اعضاء گروه را سوار کرد و برد .ولي خالقي نرفت!
فلکي: اين در چه سالي بود؟
خانم خالقي:نمي دانم .گويا زماني بود که ملک حسين پادشاه اردن به ايران آمده بود.خالقي اهل موزيک دربار و اين گونه چيزها اصلأ نبود.
فلکي: اولين بار که صداي ويولن صبا را شنيديد کجا بود؟
خانم خالقي:عرض کنم خدمتتان، خود هنرستان کلنل وزيري جشني داشت و صبا آنجا ويولن مي زد و يک شاگرد ديگري داشتند به نام جواد معروفي. ايشان کوچک بودند. يعني خيلي جوانتر از ديگران بود.عبد العلي وزيري هم مي خواند.در اين جلسه بود که براي اولين بار صداي ويولن صبا را شنيدم.
فلکي: و اين جلسه در همان محيط هنرستان کلنل بود؟
خانم خالقي: بله،يعني اجازه اجرا در جاي ديگر را نداشتند.کلنل وزيري خيلي در مورد شاگردان خودش سختگير بود.کلنل اجازه نمي داد برنامه در هر جايي اجرا بشود.
فلکي: اولين کنسرتي که خالقي رهبر ارکستر بود . صبا هم در آن نوازندگي مي کرد کدام بود؟ يادتان هست؟
خانم خالقي:ما يک "کلوپ موزيکال" تشکيل داديم.کساني که دراين کلوپ بودند:آقاي محمد حسين اديب،دکتر حسين گل گلاب ،آقاي سليمان سپانلو (که از شاگردان کلنل بود و تار مي زد)،آقاي عديلي؟؟؟جواد معروفي.اينها بودند که با هم اين کلوپ را تشکيل دادند.اين ها مي آمدند هفته ايي يک شب کنسرت مي دادند براي اعضاء...و هر کس که مي خواست موسيقي خوب گوش کند به کنسرتهاي اين گروه مي آمد.(خانم خالقي عکس کنسرتي که در قاب دارند نشان مي دهند)ملاحظه بفرماييد آقاي خالقي ، بنان،اقاي صبا،مهدي زرين پنجه ،تاجبخش،آقاي ميرنقيبي (که ويولن ميزد)، آقاي محمود ذوالفنون(که الان در آمريکاست)،حسين ملاح(خواهر زاده کلنل است.)،جواد معروفي (پيانيست).اينها بودند در همين ارکستر کلوپ موزيکال. اين در يکي از شبهاي کلوپ موزيکال است . اين ها تقريبأ اعضاء اين ارکستر را تشکيل مي دادند.
فلکي: براي اين کنسرتها چه تعداد تماشاچي حاضر مي شد،دويست نفر مي آمدند؟
خانم خالقي:خيلي بيشتر .يک تعداد کارت مجاني مي دادند به اعضاء کلوپ و آنهايي هم که مي خواستند بخرندگاهي پيدا نمي کردند.سالنشان حدودأ پانصد نفر جا مي گرفت.
فلکي: کجا جمع مي شدند؟
خانم خالقي:يک خانه ايي داشت آقاي سليمان سپانلو.اين را اعضاء کلوپ اجاره کردند.در آنجا برنامه هاي خودشان را تشکيل مي دادند. تابستان توي حياط،زمستان هم در سالن.اين ((کلوپ))تشکيلاتي بود که در آن تمام موزيسينها دور هم جمع مي شدند.اظهار عقيده مي کردند.کلاسهايي که داشتيم کلاسهاي همه نوع سازي بود .يک هيئت مديره داشت متشکل از:آقاي دکتر گل گلاب،آقاي محمد حسين اديب،آقاي سليمان سپانلو...و تعداي از سران قوم!
فلکي:خانم خالقي،وقتي که صبا فوت کرد،آيا شما در مراسم خاکسپاري او شرکت کرديد؟
خانم خالقي: بله،من در تمام مراسم شرکت کردم و تا چهلم صبا سياه پوشيدم.
فلکي: آقاي خالقي چه احساسي داشتند؟
خانم خالقي:خيلي متأثر بود.بينهايت.خالقي آدم متظاهري نبود.هيچ وقت تظاهر نمي کرد.موقعي که صبا فوت کرد يادم مي آيد خالقي يک روز تمام اصلأ با هيچ کس حرف نزد.از ظهير الدوله که برگشتيم و آمديم به خانه خودمان ،عبدالعلي وزيري هم با ما آمد،خالقي همين طور نگاه مي کرد و مي گفت" نمي دانم ،صبا مجموعه ي هنر بود ،همه چيز بود ."
فلکي:خانم خالقي عزيز! با سپاس فراوان از فرصتي که به دفتر هنر داديد
منبع : مجله دفتر هنر - ایالات متحده آمریکا
